دو رکعت عاشقی
شنبه 8 مرداد 1390 :: نویسنده : mohanna

خدایا شمعها رو برای دیدن تو روشن میكنم و پرده ها رو برای دیدن تو كنار میزنم

خدایا منو در كدوم روز آفریدی؟

چند شنبه بود كه موهایم را بر شونه ام ریختی؟

عصر بود یا صبح كه چشمانم رو به رنگ عاشقی پدر و مادرم درآوردی؟

ساعت چند بود كه منو با دو بالی از فرشته ی مهربون كه به امانت گرفته بودم به زمین فرستادی؟

خدایا از آن روز تا حالا چشم از آسمون برنگرفته ام. من اون دو بال رو اون فرشته ی خوشحال رو گم كرده ام

كاش قبل از فرشته ها به دنیا میومدم و تا قیامت تو آسمون ساكن میشدم

خدایا شرمنده ام كه برفها رو از سر كاجها برنداشتم و لحظه ای به آواز قناری گوش ندادم

شرمنده ام كه قبل از رسیدن به ایستگاه عشق از قطار پیاده شدم

منو ببخش كه تكه نونی رو نبوسیدم و از قبل اینكه به دنیا بیام بهت بدهكارم و هنوز نتونستم

یه لیوان بارون و یه دفتر پر از دوبیتی برات بیارم

خدایا ماه رمضون امسال كمكم كن خودم رو بهتر بشناسم و بجای ا ینكه خودسوزی كنم
خودسازی كنم برای بهتر شدن نه برای در جا زدن




نوع مطلب : عاشقانه ها ، 
برچسب ها : ماه رمضان، خدا، شمع، خودسوزی، قطار، ایستگاه عشق،
سه شنبه 21 تیر 1390 :: نویسنده : mohanna



 

وقتی دل خالی از نامحرم بشه ؛ میشه حریم امن خدا

جا واسه خدا هست تو دلت ؟

كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ایستاده‌ بود.مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زیر لب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ و بی‌ رهاورد برگردی.
كاش‌ می‌دانستی‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست.
مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گفل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت.
و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی‌ نخواهد دید؛ جز آن‌ كه‌ باید.
مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگین‌ بود.
هزار سال‌ گذشت، هزار سال  پرپیچ و خم‌ ؛ هزار سال بالا و پایین؛ مسافر برگشت. رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود.
درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا استراحتی كند. مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری. اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی، در كوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست. و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت. دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پیدا نكردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی!
درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم. و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست




نوع مطلب :
برچسب ها : كوله، خدا، جاده، نامحرم، درخت،


درباره وبلاگ

شب های بلند بی عبادت چه کنم
طبعم به گناه کرده عادت چه گنم
گویند خداوند گنه می بخشد
گیرم که ببخشد از خجالت چه کنم
مدیر وبلاگ : mohanna
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :